تبليغاتX
...سمت خیال دوست

...سمت خیال دوست

رفیق مثل کفش میمونه ،

رفاقت مثل جاده 

چقدر سخته وسط جاده بفهمی پا برهنه ای . . .

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 9:56 ] [ بهار ]

هيچ و باد است جهان؟

                 گفتي و باور كردي!؟

كاش، يك روز، به اندازه «هيچ»

غم بيهوده نمي‌خوردي!

 

كاش، يك لحظه، به سرمستي باد

شاد و آزاد به سر مي‌بردي

"زنده یاد فریدون مشیری"

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 9:53 ] [ بهار ]
Strong people know how to keep their life in order.
Even with tears in their eyes, they still manage to say “I’m ok” with a smile
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 11:41 ] [ بهار ]
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
سهراب
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 11:52 ] [ بهار ]

من پل رنگین کمان را,آفتاب مهربان را دوست دارم ...
ابرهای پر ز باران, کوهساران,ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم ...
عاشقان ناتوان را, عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم ...
دوستی های نهان را,خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم ...
مادران را ,آرزوهای عزیز و خو بمان را,قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را, دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را,شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم ...
من دروغ بچگان را,شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را,پاکی احساسشان را, خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را,دستهای کوچک و پربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را,اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم ...
سایه های کاج های مهربان را,بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را,نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را,سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگورجهان را دوست دارم...
نازهای معشوقان زمان را,دل شکستنهای بیمنظورشان را
بوسه های گرمشان را,قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را,عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را,آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را,گریه های شوقشان را
گریه های قلبشان را,حرفهای بی حد و مرزشان
را من تمام عشق های جاودان را دوست دارم ...
لیلی و مجنونمان را,خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....
یادم آمد من "خدا "را و "خودم "را و"جهان" را دوست دارم ...
دوست دارم ...
دوست دارم ...
می پرستم....
من" خدای آسمان را" , "کهکشان "را دوست دارم...

[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 10:29 ] [ بهار ]

گلی جان سفره دل را

برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

وگرنه من برایت شعرهای ناب خواهم خواند

در اینجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نیست

نهان در آستین همسخن ماری

درون هر سخن خاری ست

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن

شگفتی نیست؟

که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست

از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش

قصه تلخ جدائی ها

سر هر رهگذارش مرگ عشق و آشنائی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست

بیابان تا بیابانش پر از درد است

مرا سنگ صبوری نیست

گلی جان با توام

سنگ صبورم باش

شبم را روشنائی بخش

گلی، دریای نورم باش

" حمبد مصدق "

[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 9:51 ] [ بهار ]

 

نه پیامم  نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی

تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

  تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

 تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشینی و

بجز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی

و گلِ وصل بچینی ...

[ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 12:48 ] [ بهار ]

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست




[ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ] [ 11:30 ] [ بهار ]

زندگی خوردن و خوابیدن نیست .

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست .

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف .

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار


همه همسایه دیوا ر به دیوار همند

سخنی زیبا از دکتر شریعتی

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 11:14 ] [ بهار ]
[ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ] [ 8:43 ] [ بهار ]
درباره وبلاگ

ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم در گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
تند برمی خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
امکانات وب